تبليغاتX
mygood-God

mygood-God

بیشتر از آنکه بدانم کیستم می دانم که هستم و این اثبات وجود خدای من است.

 

آیین شکوهمند حج، جلوه اى از وحدت و کثرت و کثرت در وحدت است. حج یادگار سنت ابراهیمى و نفى همه طاغوت ها و شیاطین است. نفى هرآنچه غیرخدایى است. حج تجلى امت اسلام بدون برترى نژاد، طبقه و مقام و ثروت است. مؤمنان در ایام ذیحجه از سراسر جهان گردهم مى آیند تا نه در انزوا و رهبانیت که درجمع از مَنیت ها دور شوند و از خود به سوى خدا حرکت کنند، هرچند که فاصله تا ابدیت است

وقتى لباس احرام به تن مى کنى از زرق و برق این دنیا دور مى شوى و یاد حشر مى افتى. روزى که همه پرده ها فرومى افتد و آدمیان درمحضر او قرار مى گیرند.

در طواف کعبه این حجر اسماعیل است که توجهى را بر مى انگیزد؛ دیوارى کوتاه و هلالى شکل رو به کعبه. آرى اینجا مدفن هاجر است کسى که به جرم زن بودن، سیاه بودن و کنیز بودن در تفکر جاهلى پست ترین تلقى مى شود و از هرگونه فخرى عارى. اینجا خانه خدا دیوار به دیوار خانه یک کنیز شده است. مؤمنان در طواف خانه دوست، مدفن هاجر را نیز طواف مى کنند. کسى که از دامان پاکش اسماعیل نیاى پیامبر زاده مى شود.

اجراى مناسک حج در بزرگترین اجتماع عظیم مسلمانان، رویه و طریقى است که حج گزاران به جاى مى آورند، عمره، تمتع، طواف ، سعى صفا ومروه، وقوف در مشاعر مقدس از جمله عرفات، مشعر و منا، رمى جمرات (سنگ اندازى به نمادهاى شیطان) ، تراشیدن سر ، کوتاه کردن موى و ناخن، ذبح چهارپایان و باز هم طواف و سعى صفا و مروه. در این صورت بندى ظاهرى اما معانى بى شمارى نهفته است.

طواف : نفى ثنویت ، پیمان با خدا همگام با خلق ، سعى صفا ومروه : تلاش و عشق . عرفات: مرحله شناخت. مشعر: محل آگاهى و شعور. منا: سرزمین آرزوها

وقتى حج گزار ضمن اجراى مناسک به کنه و معانى نهفته در آن توجه مى کند، فلسفه زندگى و مرگ خویش را مى بیند. انسان مسافرى است که روزى باید با این جهان خاکى وداع کند. سفر حج به سفر آخرت مى ماند. دل کندن از مال ومنال و فرزند. خداحافظى با هر آنچه در تو تعلق دنیوى ایجاد مى کند و آغاز سفرى بلند و ناشناخته . پوشیدن لباس احرام و طواف برگرد خانه حق، تلاش براى یگانه دیدن جهان و کشتن نفس اماره. در عرفات ابتدا به شناخت مى رسى (در روز) و در شب مشعر به آگاهى و سپس در منا به عشق. در واقع حج گزار با تأمل و وقوف هاى مکررش دوباره در خود تأمل مى کند و از شناخت به شعور و از شعور به عشق مى رسد. در منا به هواى نفس و شیاطین سنگ مى زند و آنها را مى راند و دست آخر با ذبح قربانى، هواى نفس وآرزوهاى غیرالهى را در خود مى کشد.

عید قربان که پس از وقوف در عرفات و مشعر و منا فرا مى رسد، عید رهایى از تعلقات است. رهایى از هر آنچه غیرخدایى است. در این روز حج گزار ، اسماعیل وجودش را ، یعنى هر آنچه بدان دلبستگى دنیوى پیدا کرده قربانى مى کند تا سبکبال شود

موسم عید است. روز شادى مسلمانان . روز قبولى در جشن بندگى خداوند. اى مسلمان حج گزار و اى کسى که در شکوهمندترین آیین دینى از زخارف دنیا دور شدى و به او نزدیکتر. ایام حج را نشانه اى از پاکیزگى ، رهایى، آزادگى، آگاهى و معنویت بدان. بدان که زمین سراسر حجى است که تو در آنى و باید با سادگى، وقوف در جهان درون و بیرون و قربانى کردن همه آرزوهاى پوچ دنیوى ، خود را براى سفر بزرگ آماده کنى. انسان مسافر چند روزه کاروان زندگى است. سلام بر ابراهیم، سلام بر محمد و سلام بر همه بندگان صالح خداوند

                                         فرا رسيدن عيد سعيد قربان ،

      عيد تقرب به حضرت حق ، اظهار تسليم و بندگی وپيروی از سنت ابراهيمی

                  را به همه موحدين تبريک و تهنيت عرض مي کنم.

 

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت23:8توسط مریم | |



         

تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود.
او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست.
سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها كلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن لختی بیاساید.
اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید كه كلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.
بدترین اتفاق ممكن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشك اش زد. فریاد زد:
« خدایــــــــــــا! چطور راضی شدی با من چنین كاری بكنی؟ »
صبح روز بعد با صدای بوق كشتی ای كه به ساحل نزدیك می شد از خواب پرید.
كشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.
نجات دهندگان می گفتند:
"خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم"

 در زندگی آموخته ام


در زندگی آموخته ام : بهترین كلاس درس دنیا كلاسی است كه زیر پای پیر ترین فرد دنیاست .

آموخته ام ...... وقتی كه عاشق هستید عشق شما در ظاهر نیز نمایان می شود .


آموخته ام ...... تنها كسی كه مرا در زندگی شاد می كند كسی است كه به من می گوید : تومرا . شاد كردی .


آموخته ام ...... داشتن كودكی كه در آغوش شما به خواب رفته زیباترین حسی است كه در دنیا وجود دارد .


آموخته ام ...... كه هرگز نباید به هدیه ای از طرف كودكی ( نه ) گفت


آموخته ام ...... كه همیشه برای كسی كه به هیچ عنوان قادر به كمك كردنش نیستم دعا كنم .


آموخته ام ...... كه مهم نیست كه زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد ، همه ما احتیاج به دوستی داریم كه لحظه ای ‌ با وی به دور از جدی بودن باشیم

آموخته ام ...... كه پول شخصیت نمی خرد .


آموخته ام ...... كه تنها اتفاقات كوچك روزانه است كه زندگی را تماشایی می كند


آموخته ام ...... كه چشم پوشی از حقایق آنها را تغییر نمی دهد .


آموخته ام ...... كه گاهی تمام چیزهایی كه یك نفر می خواهد فقط دستی است برای گرفتن دست او و قلبی است برای فهمیدن وی .


آموخته ام ...... كه همه می خواهند روی قله كوه زندگی كنند ، اما تمام شادی ها و پیشرفتها وقتی رخ می دهد كه در حال بالا رفتن از كوه هستید .

آموخته ام ...... بهترین موقعیت برای نصیحت در دو زمان است : وقتی كه از شما خواسته می شود ، و زمانی كه درس زندگی دادن فرا می رسد .


آموخته ام ...... كه وقتی با كسی روبرو می شویم انتظار لبخندی از سوی ما را دارد .


آموخته ام ...... كه زندگی دشوار است اما من از او سخت ترم .


آموخته ام ...... كه لبخند ارزانترین راهی است كه می شود با آن نگاه را وسعت داد.

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت0:5توسط مریم | |



                 

 به خدا می گم سلام؛ میگه صدتا سلام.

به خدا میگم دوستت دارم؛ می گه من عاشقتم.

به خدا می گم اجازه می دی پاتو ببوسم؛ میگه بیا در آغوشم.

به خدا می گم خدا راه رو نشونم بده؛ می گه بیا کولت کنم.

به خدا می گم روزی من رو قطع نکن؛ میگه بیشترم می کنم.

به خدا می گم دستمو بگیر، کمکم کن؛ می گه بیا برسونمت.

به خدا می گم منو می بخشی؛ می گه بخشش که سهله، عوضش ثوابم می دم.

به خدا می گم دو دو تا؛ می گه هشت تا!

                   

 بگذار عشق خاصیت تو باشد

از خدا پرسیدم:خدایا چطور می توان بهتر زندگی کرد؟

خدا جواب داد

گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر،با اعتماد زمان حال ات را بگذران و

بدون ترس برای آینده آماده شو.ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز .

شک هایت را باور نکن و هیچگاه به باورهایت شک نکن.

زندگی شگفت انگیز است فقط اگربدانید که چطور زندگی کنید

مهم این نیست که قشنگ باشی ، قشنگ اینه که مهم باشی! حتی برای یک نفر

مهم نیست شیر باشی یا آهو مهم این است با تمام. توان شروع به دویدن کنی .

كوچك باش و عاشق... كه عشق می داند آئین بزرگ كردنت را

بگذارعشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو باکسی

موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن

فرقى نمی كند گودال آب كوچكى باشى یا دریاى بیكران... زلال كه باشى، آسمان در توست



                        

                                     زندگی مثل یه پل قدیمیه

            به این فكر نكن كه اگه تنها ازش بگذری دیرتر خراب میشه،

               به این فكر كن اگه افتادی یكی باشه دستتو بگیره

                                     کی بهتر از خدا

                        

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت23:23توسط مریم | |




ثانیه‌ها می‌گذرند، لحظه‌ها عبور می‌کنند و این منم که گاهی به خود نزدیکم و گاهی آنچنان دور که از درک حقیقت آن چه در اطرافم می گذرد ناتوانم
آن هنگام که نزدیکم، زندگی را باور دارم و خوشبختی را در پس حضور ناب معنایم حس می‌کنم
آن هنگام که دورتر از دورم از خویش، معنایی نیست تا باور کنم طعم شیرین لحظه‌ها را، غم آنچنان وجود بی مهرم را می‌گیرد که من تمام هویتم را از دست می دهم
و تنها معنا درک می‌کند ناگفته های مرا
خواهان آرامشی عمیقم
آرامشی که هیچکس نتواند با نگاه یا حرفی آن را از من باز ستاند
معنای من!
هر شب چشمان منتظرم را می بندم به امید طلوعی که آغازش تو باشی
اما چه سود!
دیر زمانی است می گذرد و از تو خبری نیست که نیست ...
خیال نکن
خیال نکن که ...
تو برای من همیشه هستی
رد پایت را بر قابی زیبا در گوشه قلبم آویزان کرده‌ام
برای من
تو پر رنگتر از دیروز هستی
انتظار داشتم
آن غم که بسان میهمانی ناخوانده بر قلبم حک شده بود، با حضور تو رخت بر بندد
اما تو نیامدی
اما تو نبودی
بناچار دلتنگی از برای تو را جایگزین آن غم کردم
شاید بیایی
شاید بیایی
بیا نغمه ساز لحظه های سردم
بیا بهانه نفس های بریده بریده‌ام
بیا
بیا صدایم کن
می دانم
می دانم که تمامی زمزمه هایم را شنیدی
تو را حس می کنم
تویی که از من جدا نیستی
تویی که تکامل منی
خدایا تو معنای حقیقی زندگی منی
خدای من
وقتی تو با تمام عظمت در قلب کوچکم جای داری
من نهایت آرامشم
خدایا
شرمنده‌ام برای تمام لحظاتی که بی تو زندگی کردم
تمام آن لحظات را بر من ببخش
تمام آن لحظات را بر من ببخش

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت19:44توسط مریم | |



سلام به همه ی همراهان همیشگی من

 پیشنهاد میکنم که حتما داستان زیر رو بخونید

لوئيز رِدِن ، زني بود با لباسهاي كهنه و مندرس ، و نگاهي مغموم . وارد خواربار فروشي محله شد و با فروتني از صاحب مغازه خواست كمي خواروبار به او بدهد . به نرمي گفت شوهرش بيمار است و نمي‌تواند كار كند و شش بچه‌شان بي غذا مانده‌اند.

جان لانگ هاوس ،صاحب مغازه ، با بي‌اعتنايي محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست او را بيرون كند .

زن نيازمند در حالي كه اصرار مي‌كرد گفت : «آقا شما را به خدا به محض اينكه بتوانم پولتان را مي‌آورم .»

جان گفت نسيه نمي‌دهد .مشتري ديگري كه كنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را مي‌شنيد به مغازه دار گفت : «ببين اين خانم چه مي‌خواهد خريد اين خانم با من .»

خواربار فروش گفت :لازم نيست خودم مي‌دهم ليست خريدت كو ؟

لوئيز گفت : اينجاست .

- « ليست‌ات را بگذار روي ترازو به اندازه ی  وزنش هر چه خواستي ببر . » !!

لوئيز با خجالت يك لحظه مكث كرد، از كيفش تكه كاغذي درآورد و چيزي رويش نوشت و آن را روي كفه ترازو گذاشت . همه با تعجب ديدند كفه ی ترازو پايين رفت .

خواربارفروش باورش نمي‌شد .

مشتري از سر رضايت خنديد .

مغازه‌دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در كفه ی  ديگر ترازو كرد كفه ی ترازو برابر نشد ، آن قدر چيز گذاشت تا كفه‌ها برابر شدند .

در اين وقت ، خواربار فروش با تعجب و دل‌خوري تكه كاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته است .

كاغذ ليست خريد نبود ، دعاي زن بود كه نوشته بود 

 

« اي خداي عزيزم تو از نياز من با خبري ، خودت آن را برآورده كن »

 

 

فقط اوست كه مي‌داند وزن دعاي پاك و خالص چقدر است .

دعا بهترين هديه رايگاني است كه مي‌توان به هر كي داد و پاداش بسيار برد .

« بر گرفته از كتاب لبخند خدا »

این داستان رو یکی از دوستان گلم (اکرمی)برام فرستاده  بود با اجازه ایشون توی وبلاگم گذاشتم تا شما هم ازش استفاده کنید

ممنونم از این که وققتون رو به خوندن این مطلب اختصاص دادین

+نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت16:49توسط مریم | |



   سلام دوستان گلم

خداوندا من از تو فرش ابریشم "برجی پر از دریچه ی آبی "فواره ی پر از آب"رویای بزرگ و محال "نیلوفر یا باران نمیخواهم  من از تو تنها تو را میخواهم .

               

خدایا همیشه در ذهن من حک کن تا اگر خواستم به سوی گناهی قدم بردارم بدانم که در حال انتخاب کردن بین تو و سلاحی در مقابل توام .


خداوندا در بستر شعله های سنگین نومیدی " در بستر تنگ دنیا " در بستر خشونتهای دلتنگی هایم تنها نام بزرگ تو در ذهن کوچک من میدرخشد . 


پروردگارا جسارت و شجاعت   عشق و محبتی که انسانها آن را از تو دور می پندارند  همه تو را به یاد من می آورند .


مهربانم فصلهای زیبایت  بهار سرافراز  تابستان داغ کویر  پاییز شکننده  زمستان سپید همه برایم زیبایی و رحمت تو را میخوانند .


معبودا من از پاییزی که نتوانست حق مترسک را از عروسک های مزرعه دار بگیرد تیره دل نشده ام چون میدانم که پاییز هم مثل مترسک مظلوم و شکننده بود .


بارالها همیشه عاشق تو می مانم چون در یقینم از اینکه راه من و تو را کسی نخواهد توانست جدا کند   من در یقینم از اینکه میدانم روزی به سوی تو پر خواهم زد .



خدایم من از تو تنها سجاده ای میخواهم تا همیشه سر به درگاهت بگذارم و همچون دودی بنفش رنگ به آسمانت برخیزم .


پروردگارم من خراب دیوار خاکستری رنگ سحرگاه توام  سحرگاهی که اجازه دادی هر صبح با باز شدن چشمانم به یاد آسمانی بر پهنه ی آرزویم شرم کنم .


خوبم گوش بسپار به حرفهایم و مرا ببخش هنگامی که تو از من ماه بودن را میخواستی من سایه ی ابر بر سر انسانها در این کویر بودم .

 
معبودم مرا سرزنش نکن اگر از آدم بودن سیر شدم و کفتری تنها در ویرانه ای شدم و به درد دل کرکسهایی گوش دادم تا به آنها پناه دادن را یاد بدهم اما افسوس.......


خدایا مرا نکوهش نکن اگر از اینجا ماندن سیرم و آهویی تنها میان کویری دویدم تا به گرگ ها مهربان بودن را بیاموزم .


پروردگارا مرا بازخواست نکن اگر مترسک شدم تا در خلوتم به دنبال کارهای نیک و بدم بگردم و تنها از گنجشکهایی که از من گریزان بودند اعتماد نکردن را بیاموزم . مرا ببخش اگر برای خودم مترسک بودم و برای دیگران سایه .


خداوندا تو را شکر میگویم که اجازه دادی زندگی کنم و در این راه یاران ناشناخته ام را بشناسم   تنها کوچکترین پندت این بود که حتی به کرکسهایی که از من روی گردانند هم عشق بورزم .


خالقم من  کلاغ ها  کرکس ها  مترسک ها گرگ ها جغد ها خفاش ها زاغ ها و زنجیرها را دوست دارم چون از هر یک تجربه ای به کوله بارم افزودم و اکنون در پی عمل هستم .


همراهم دنیای عظیم تو چهاردیواری نیست  زندان نیست  دنیا راهی است که من دست در دستان تو در حال گذرم و در اطرافم هر روز دنیایی نو می بینم و از این خوشحالم اگر هیچ کس در این راه همسفر نبود تو خواهی ماند با من . کمکم کن من هم بمانم .


نازنینم من نیمه های شب عشق هیچ کسی را جز تو با خودم بازگو نخواهم کرد  خداوندا کیفرم نکن که بیش از تو در دنیای خودم نمی یابم .


پروردگارم دستانم را به تو میسپارم خستگی ها را آموخته است  هدیه ای به دستانم بده که به سویت پر از نیازند . هدیه ای بده که تو اول و آخر خوشنود باشی . هدیه ای که سوزش شانه هایم را کم نکند . هدیه ای به من عطا کن تا دلم باز هم بسوزد  .

                     خدای خوبم من عاشق تنبیه شدن با دستان توام

  از همه دوستان گلم که منو تنها نذاشتن تشکر کنم و معذرت خواهی به دلیل دیر آپ کردنم سعی می کنم دیگه تکرار نشه 

این گل ها هم تقدیم شما

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت16:58توسط مریم | |



     

        

    عيد آمد و عيد آمد وآن بخت سعيد آمد       برگيرودهل مي زن کان ماه پديد آمد

صداي پاي عيد مي آيد و دل مومن برسر دو راهي آمدن عيد رمضان و رفتن ماه رمضان بلا تکليف است، از آمدن آن يک دل شاد باشد يا از رفتن اين يک محزون ؟ عيد فطر پاک ترين و عيدترين عيدهاست چرا که پاداش يک ماه عبادت و شست وشوي جان درنهر پاک رمضان است.

 

       

عيد فطر، عيد پايان يافتن رمضان نيست ، عيد برآمدن انساني نو از خاکسترهاي خويشتن خويش است، چونان ققنوس که ازخاکستر خويش دوباره متولد مي شود. رمضان کوره ايي است که هستي انسان را مي سوزاند و آدمي نوبا جاني تازه از آن سر بر مي آورد . فطر شادي و دست افشاني بر رفتن رمضان نيست ، بر آمدن روز نو، روزي نو و انساني نو است . بناست که رمضان با سحرها و افطارهايش ، با شبهاي قدر و مناجاتهايش از ما آدمي ديگر بسازد . اگر درعيد فطر درنيابيم که از نو متولد شده ايم، اگر تازگي را درروح خود احساس نکنيم، عيد فطرعيد ما نيست . از اينروست که در دعاي قنوت نماز عيد فطر مي خوانيم :

اسئلک بحق هذااليوم الذي جعلته للمسلمين عيدا و لمحمد صلي الله عليه و اله ذخراً و مزيداً

"از تو خواهم به حق اين روز که آن را براي مسلمانان عيد قرار دادي وبراي محمد و آل او ذخيره و فزوني ساختي ."

عيد بر عاشقان مبارک باد     عاشقان عيدتان مبارک باد

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت8:59توسط مریم | |



یلدای وصال انسان

شب قدر، شب حضور کلام خدا بر دل محمد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم است؛

شب قدر، بهترین شب سال، بالاتر از هزار ماه و یلدای وصال انسان با خداست؛

شب قدر، شبی است که در آن تقدیر انسان را در دفتر هستی رقم می‏زنند؛

شب قدر، فرصتی مناسب، برای هماهنگی انسان با فطرت خداداده اوست؛

شب قدر، وقت خانه تکانی دل‏های گنه‏کار از گناه و آلودگی است؛

شب قدر، شب نزول باران غفران الهی بر کویر دل‏های گناه آلود است؛

شب قدر، هنگام اتصال انسان‏های بریده از معنویت، به دامان محبت خداست؛

شب قدر، تارک خویش را به زیور شهادت اول مظلوم تاریخ آراسته است؛

و شب قدر، شب شکوفایی شکوفه‏های نیایش در سحرگاهان بیداری دل‏هاست

 

 

 

جمعیت از خود بیخود شده است. چراغ‏ها خاموش است. در تاریکی صدای گریه و ناله از هر سو برمی خیزد. انگار اینها همان انسان‏هایی نیستند که ساعتی پیش در کوچه و خیابان راه می‏رفتند از بقالی و لبنیاتی و نانوایی خرید می‏کردند، گاهی بر هم اخم می‏کردند و از یکدیگر دلگیر می‏شدند. پیش خود هزار جور حساب و کتاب داشتند. انگار اینها از یک سیاره دیگر آمده‏اند، از سیاره عشق و دوستی; از سیاره دلهای نرم و آماده. از سیاره‏ای که در آن کسی به فکر مزه خورشتی که با نان فردا شب خواهد خورد نیست. آنجا دیگر کسی به فکر بزرگی و کوچگی خانه، زیبایی و زرق و برق اتومبیل و لباس، تفاخر و رفاه و دنیاطلبی نیست. اینها از کجا آمده‏اند که این‏طور ضجه می‏زنند. این‏گونه از خود بیخود می‏شوند. شانه به شانه هم می‏نشینند و تکان‏های شانه یکدیگر را حس می‏کنند. اینها از کجا آمده‏اند که فضای خاموش مصلی را با امواج آسمانی و عرشی خود به فضایی سرشار از نفس فرشتگان تبدیل کرده است.

صدای آرام بخش مجری مراسم، فریادها را به سکوت مبدل می‏کند: گوش کن امشب فرض کن اینجا تنهایی، فرض کن هیچ کس جز تو نیست. تنهای تنها. فرض کن در تنهایی قبر و در تاریکی قبر به خودت آمدی، یک عمر معصیت کردن، یک عمر خلاف اوامر الهی رفتار کردن، یک عمر جواب محبت‏های او را با بی اعتنایی دادن تمام شده است. حالا آوردنت اینجا در آرامگاه ابدی، جایی که هیچ برگشتی نیست، هیچ فریادرسی نیست. جایی که توهستی و نتیجه اعمال تو که به صورت مار و مور و عقرب به جانت می‏افتد. این تاریکی، همان تاریکی شب قبر است. فکر کن که عذاب‏های الهی در راه هستند. تو را به جان علی‏علیه السلام که امشب فرقش در محراب شکافته می‏شود! این محیط را فراموش کن. حالا یک نفر از تو می‏پرسد شب‏های قدر چه کردی؟ از شب‏های قدر چه توشه‏ای برداشتی؟ وقتی درهای رحمت‏به رویت‏باز بود، چرا استفاده نکردی؟ خدایا من امشب آمده‏ام که بگویم اشتباه کردم. آمده‏ام بگویم نفهمیدم، نمی‏خواستم با توی مهربان، مخالفت کنم. خدایا اگر قرار است امشب مرا نیامرزی، همین الان مرا از دنیا ببر. حالا قرآن‏ها را روی سر بگیرید. قرآن خیلی عزیزه. قرآن را روی سرهای خود بگیرید و در تاریکی قبر فریاد بزنید: الهی بک یا الله...

صدای جمعیت‏یک بار دیگر اوج می گیرد هیچ کس حال خود را نمی‏فهمد. هیچ کس به فکر وضع ظاهری خود نیست. گویا در این جمعیت هر کس در خلوت خود ناله می‏کند; گویی هر کس از بدی اعمال خود ضجه می‏زند.

این جمله را هم گوش کن: تو را به جان آقایی که مرغابی‏های خانه دخترش هم برای او اشک می‏ریختند، گوش کن. می‏خواهم در همین حالی که داری یک دعا بخوانم. خدایا اگر امشب در سرنوشت‏یکساله ما مقدر کردی که این آخرین شب قدری باشد که آن را درک می‏کنیم، خدایا کاری کن که امشب، شب آمرزش ما باشد. شب بخشیده شدن گناهان ما باشد.

صدای آمیخته با گریه مداح در میان فریادهای حاضران گم می‏شود. مراسم شب نوزدهم پایان یافته است. چراغ‏ها روشن می‏شود، چهره‏ها هنوز اشک‏آلود است. جمعیت‏به آرامی از فضای مصلی خارج می‏شوند.

برای گفت‏وگو جوان هجده ساله‏ای را انتخاب می‏کنم که با شلوار لی و بلوز نوشته‏داری که بر تن دارد، کاملا شبیه جوان‏های امروزی است ; همان‏ها که بعضی‏ها اصلا انتظار دیدنشان را در چنین جاهایی ندارند. او را از وقتی که با ناله‏های دلخراشش، در تاریکی مصلی بر سر و رو خود می‏زد، نشانه کرده بودم. چند قدمی به دنبالش می‏روم کاملا از فضای مصلی خارج شدیم. دو سه قدم در کنارش برمی‏دارم و هنگامی که توجهش جلب می‏شود، می‏گویم:

- قبول باشه، مراسم با حالی بود.

- سری تکان می‏دهد، به علامت تایید و می‏خواهد در سکوت، راهش را ادامه دهد که باز می‏گویم بچه کدام محله‏ای؟ با کنجکاوی نگاهم می‏کند، نگاهش آن چنان نافذ است که بیش از آن نمی‏توانم مقاومت کنم و ناگهان ماجرای تهیه گزارش را می‏گویم. با تعجب گوش می‏کند. مثل این‏که اولین باری است که در چنین موقعیتی قرار می‏گیرد. شاید هم اصلا انتظارش را نداشته که در چنین جایی مورد نظرخواهی قرار بگیرد. اما هرچه هست، انگار با خودش کنار می‏آید که چند کلمه‏ای از احساسش در شب قدر صحبت کند:

«امشب چشم من به روی چیزهایی باز شد که پیش از این نمی‏دیدم، اگر هم جسته و گریخته، گاهی کسی در این مورد حرفی می‏زد، برایم خیلی مهم نبود. اما حالا حس می‏کنم سبک شده‏ام، حس می‏کنم پاک شده‏ام، حالا من هم می‏توانم او را صدا بزنم.»

 

الهی! اگر مجرمم مسلمانم؛ اگر گنه‏کارم پشیمانم؛ اگر عقابم خواهی مطیع فرمانم؛ و اگر رحمت فرمایی، مستحق آنم. الهی، اگر تو مرا به «جرم» من بگیری، من تو را به «کرم» تو بگیرم. کرم تو، از جرم من بیشتر است

التماس دعا

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت6:28توسط مریم | |



             

                  یارحمان!برمارحمت آور...

 

         

                                          

یا رحمن ! بر ما رحمت آور وپروازرا به ما بیاموز تا اگر پرنده  جلو دار  رفت ما  از پرواز  باز نایستیم و تا قاف

 شیدایی یک نفس به پیش رویم.


رحیما! رحمت تو را سزاست، پس  مهربانی را سزاوار ما کن و بر لب ها و نگاهمان جز خط مهر، منگار.


یا رب! یا رب  یا ربمان را بشنو و ما را از کمیل خوانان و کمیل فهمان واقعی قرار ده ، تا در هیاهوی بازار

 هزار رنگ فریب جز نام  بلند شیعه برای خویش برنگزینیم .


یا مالک! ملک تسبیح گوی ذات کبریایی توست، بر لبان ما نیز تسبیح مدام جاری کن تا دهانمان  مسیل

 ناب ترین ترانه های آسمانی گردد و کوچه های دلمان به بهار راز و نیاز جامه ای باارزش پوشد.


یا مصباح! صبح را با نام تو آغاز می کنیم  تو هم شبهامان را روز  جان افروز کن تا بدانند شیعیان را به

حقیقت شب ظلمانی  نیست .


یامستعان! استعانت کن تا عشق، ذرات وجودمان را از یاد تو لبریز کند و بقا یافتن در فنا را به ما بیاموزد و

 فاصله ها را به هیچ برساند تا( سبحان ا... ما اعظم شأنی) بر لبان همه جاری  گردد.

         

     

                             امیدوارم خوشتون اومده باشه

     از همه ی دوستان خوبم که صمیمانه منو همراهی میکنن ممنونم

 

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت11:33توسط مریم | |



                    

سلام به همه دوستان گلم

امروز اول یه شعر خیلی قشنگ از آقای مانی میر جلالی    میذارم قابل ذکر ه که متن پست قبلی

 هم از ایشون بود و من خودم ننوشته بودم و همین جا از ایشون به خاطر متن و شعر زیباشون تشکر

میکنم

                                       

صبر........
صبر لازمه ی پرواز است.
صبر لازمه ی آزادیست.
مگر نه اینکه پرنده ی کوچک صبر کرد.
آنوقت پرواز کرد.
آنوقت ازاد شد.
یادتان باشد صبر لازمه ی
پرواز و آزادی روح بر فراز افق های نیلگون است.
صبر.......                                                   ( مانی میر جلالی)

 

 

ماه مبارک رمضان

  سودى كه در ماه رمضان می بریم ، هيچ تـاجـرى در هيچ گـوشه دنيا نـبـرده و هيچ كـس در سـراسر عـالـم به انـدازه ما از ايـن مـاه استفاده نكـرده است ، انسان مسافـرى است كه سفرى ابدى در پيش دارد، ره توشه آن سفر ابد را بايد همين چند روزه تهيه كند، در اين ماه درهاى آسمان بر روى مؤمن باز مى شود و مؤمن مى تواند با وارستگى ، به باطن عالم راه پيدا كند و اگر بـهـتـريـن فـرصت ، مـاه مـبـارك رمضان است ، پس بهترين سود را مـاه رمضان و اهلش دارند . بـراى گــروهـى آغـاز سـال ، اول فـرورديـن اسـت .يــك نــوجـوان اول فـروردين تلاش مى كنـد تـا بـراى خـود لباس نو تهيه كند .

 درختـهـا اول سالـشـان فـرورديـن است كه لـبـاس هـاى نـو و تـازه در بـر مى كنند .اول سال كشاورز پاييز است كه درآمد مـزرعـه را حساب مى كـنـد . تاجر و صنعتگر هم ، هر كدام فرصت ديگـرى را بـه عـنـوان اول سال تعـيـيـن مـى كـنـنـد، مـرحـوم سـيـدبـن طـاوس مى گويد : اهل سير و سلوك اول سالشان ماه رمـضـان اسـت ، حـسـاب هـا را از ماه مبارك تا ماه مبارك بعد بررسى مى كنند كه ماه مبارك گذشته چه درجه اى داشته و امسال در چه درجه اى هستند، چقدر مطلب فهميده و چه مساله هايى بـراى آنهـا حل شده است .چقـدر در بـرابر گناه قـدرت تمكن داشتـه و چـقـدر در برابر دشمن قـدرت تصمـيـم دارد .

 

                  

از همه شما دوستان گلم هم که نظر دادین ممنونم ایت دسته گل هم تقدیم شما

 

+نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت6:52توسط مریم | |